شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

اصلاح رفتارهای غلط اجتماعی

چند وقتیه به جرگه مسافرین اتوبوس تندرو و گهگاهی مترو پیوستم و درحال کشف قواعد مربوط به سوار و پیاده شدن به/از این وسایل نقلیه بعضا مدرن هستم. از ابتدایی ترین کشفیات بنده اینه که دو جور قانون در این مکانها حاکمه. اول قوانین وضع شده برای رعایت حقوق دیگران، حفظ سلامتی مسافرین و بلند نشدن داد و بیداد مسافرین و دومی قوانین نانوشته ولی رایجی برای سریع سوار شدن، جای بهتری پیدا کردن و توسری خور محسوب نشدن. البته بهتره اگه میخواید با فرهنگ باشین یا بافرهنگ بمونین بهتره به قوانین رایج توجهی نکنین و فقط به حقوق دیگران فکر کنین اما اون موقع کلاهتون پس معرکه اس و معلوم نیست کی به مقصد می رسین. خوب اینم باید بدونین که بیشتر، کسانی سوار این وسایل میشن که ترجیح میدن قوانین رایج نظیر هل دادن، له کردن، خارج از صف سوارشدن و ... رو به کار ببرن ولی.......... من روی همه اینا رو کم کردم و چند وقتیه با یه اعصاب پولادین هفته ای دوبار سوار اتوبوس تندرو و یکبار هم سوار مترو میشم (هر مسیر دوطرفه است ها) و وقتی هلم میدن با آرامش تذکر میدم (البته یه باز کوره در رفتم چون درحالت ایستاده استخونام داشت بین صندلی و استخونای چند مسافر دیگه له میشد که یه عکس العمل فیزیکی انجام دادم و مثل پیشینیان خودم فریاد کشیدم) وقتی کسی خارج از صف سوار میشه بین مسافرین باقیمانده در صف روشنگری میکنم و تحریکشون میکنم که تذکر بدن. وقتی کسی آشغال در وسیله نقلیه عمومی یا در خیابان میندازه ، چپ چپ نیگاش میکنم تا حساب کار دستش بیاد ( باورتون نمیشه امروزه روز کسی آشغال بندازه؟ همین امروز یه دختر خانم 16 یا 17 ساله آشغال شوکولاتشو از پنجره اتوبوس انداخت بیرون که با نگاه پرسشگر من ، شرمسار شد) خوب اینها همه نشون دهنده اینه که من اعصابمو کف دستم گرفتم تا جامعه ای بهتر داشته باشم.

*پی نوشت : احیانا فکر نکردین که من خودشیفته ام و فکر میکنم رفتار درست اجتماعی رو بلدم که؟

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

بعد از مدتها ننوشتن

توی این مدتی که ننوشتم کلی توی ذهنم نوشتم و خودسانسوری کردم. نمی تونم به خودم اجازه بدم هرچی به دهنم میاد اینجا بنویسم. وقتی نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم قصدم به اشتراک گذاشتن فکرهام و علایقم بود اما چه کنم که این چند ماهه اگه فکرهام رو سانسور نمی کردم شاید سانسور می شدم. از چند روز پیش انقدر دلم گرفته که به همه چی گیر میدم از ناخونام گرفته تا رنگ ماه توی آسمون. خوب نمی خواستم از دلتنگی بنویسم ولی انگار نمیشه. از هرجا شروع کنم باز هم به همینجا میرسه. تنهایی دردی ناگزیره حتی اگه با کسی زندگی کنی که یه عالمه همدیگه رو دوست دارین. تنهایی همیشه هست فقط کافیه باورش کنی. اما چه کنم که از باورش می ترسم. برای اینکه باورش نکنم میرم توی خیابون تا یه سری بزنم اما نا امیدتر از همیشه میام خونه و خدا رو شکر می کنم که تنها بودم و اتفاقاتی که دیدم برای نزدیکترین عزیزانم پیش نیومده.

سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹

گم کردم

آرزوهامو گم کردم.
توی باد. توی خیال. توی خواب. توی تنهای هام.
دلمو گم کردم.
توی لبخند تو. توی بازیهای پسرم.
توی دستهای بسته ، پشت سرم.
گیجم
فکر کنم راهم هم گم کردم.
توی تاریکی. توی شلوغی. توی سردرگمی.
گوشهام
جز غرولند یه پیرزن
چیزی نمی شنوه :
"زود باش"
"زود باش"
هولم نکن
من
که همه چیزمو گم کردم
نمی خوام
دست و پام هم گم کنم.

10 شهریور 1388

یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

نگین

نگین علاوه بر اینکه اسم خاص دختران در جامعه ماست ، اسم نمایشنامه موردعلاقه من هم هست. این نمایشنامه نوشته حمید امجد در سال 1347 است اما موضوعش از موضوعات همیشه تازه در جامعه ماست. داستان درمورد دختری به نام نگینه که گویا درحال بازپرسی پس دادنه. درطول نمایشنامه داستان تلخ زندگی نگین برای ما روشن میشه که میتونه داستان هر دختر دیگه ای که اسیر عرف جامعه است ، باشه.

نگین ترسیدم؛ بوی تنها موندن تو تاریکی می اومد. نه! چراغو خاموش نکن!
مرد1 این چه ساعتی بود؟
نگین دیروقت.خسته بودم. اونقدر که رمق نداشتم آرایش عروسو از صورتم پاک کنم. بهش گفتم "نه چراغو خاموش نکن" ولی کرد. یه خنده زورکی نشونده بودم رو لبم که نفهمه خوشحال نیستم. گفت"امشب حسابی نیشت باز شده بود." نیش؟ یه دلشوره آشنا ریخته بود تو دلم، ولی هنوز نمی دونستم چیه. پرسیدم نیش؟
زن1 عروس شب عروسی نخنده چیکار کنه؟
نگین گفت"عروس با دامادش می خنده. تو چرا با پسرعموت می خندیدی؟" خنده م گرفت. گفتم"با کدومشون؟" گفت"خودت نمی دونی با کدوم خندیدی؟" نمی فهمیدم. هنوز نمی فهمیدم شوخیه یا جدی میگه.
مرد1 جهت روشن شدن موضوع؛ این مورد صحت داشت؟
نگین دارم یخ می کنم.

آمار بازدید کنندگان