سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹

گم کردم

آرزوهامو گم کردم.
توی باد. توی خیال. توی خواب. توی تنهای هام.
دلمو گم کردم.
توی لبخند تو. توی بازیهای پسرم.
توی دستهای بسته ، پشت سرم.
گیجم
فکر کنم راهم هم گم کردم.
توی تاریکی. توی شلوغی. توی سردرگمی.
گوشهام
جز غرولند یه پیرزن
چیزی نمی شنوه :
"زود باش"
"زود باش"
هولم نکن
من
که همه چیزمو گم کردم
نمی خوام
دست و پام هم گم کنم.

10 شهریور 1388

یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

نگین

نگین علاوه بر اینکه اسم خاص دختران در جامعه ماست ، اسم نمایشنامه موردعلاقه من هم هست. این نمایشنامه نوشته حمید امجد در سال 1347 است اما موضوعش از موضوعات همیشه تازه در جامعه ماست. داستان درمورد دختری به نام نگینه که گویا درحال بازپرسی پس دادنه. درطول نمایشنامه داستان تلخ زندگی نگین برای ما روشن میشه که میتونه داستان هر دختر دیگه ای که اسیر عرف جامعه است ، باشه.

نگین ترسیدم؛ بوی تنها موندن تو تاریکی می اومد. نه! چراغو خاموش نکن!
مرد1 این چه ساعتی بود؟
نگین دیروقت.خسته بودم. اونقدر که رمق نداشتم آرایش عروسو از صورتم پاک کنم. بهش گفتم "نه چراغو خاموش نکن" ولی کرد. یه خنده زورکی نشونده بودم رو لبم که نفهمه خوشحال نیستم. گفت"امشب حسابی نیشت باز شده بود." نیش؟ یه دلشوره آشنا ریخته بود تو دلم، ولی هنوز نمی دونستم چیه. پرسیدم نیش؟
زن1 عروس شب عروسی نخنده چیکار کنه؟
نگین گفت"عروس با دامادش می خنده. تو چرا با پسرعموت می خندیدی؟" خنده م گرفت. گفتم"با کدومشون؟" گفت"خودت نمی دونی با کدوم خندیدی؟" نمی فهمیدم. هنوز نمی فهمیدم شوخیه یا جدی میگه.
مرد1 جهت روشن شدن موضوع؛ این مورد صحت داشت؟
نگین دارم یخ می کنم.

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

چه بی غیرتیم ما

الان مامانم زنگ زد. با هیجان به من گفت بزن شبکه یک داره دادگاه رو نشون میده. گفتم لازم نیست. توی خونه ما تلویزیون تحریمه. میخواست بدونه کسی که اسمش سعید شریعتیه پسر دکتر شریعتی نیست. گفتم اهمیتی نداره. مهم اینه که یه آدمی که چندسالیه به زور میتونه چند کلمه بگه رو اینقدر آزار دادن که همون چند کلمه رو هم نمی تونه دیگه حرف بزنه. اما مامانم نمی فهمید. اون هم مثل کسی که بهش رای داده ، فکر میکنه یه نفر که چند روز بعد انتخابات گرفتنش مسوول همه این اتفاقاست. من که تا حالا سر مامانم داد نزده بودم. داد زدم و با بغض بهش گفتم که آدمها عقل دارن و آدمک کوکی نیستن. هرکسی مسوول اعمال خودشه. چطور بعضیا دلشون میاد به این نوشته های تکراری اعترافات بگن دفاعیه. بگن حرفی برای دفاع از خودشون ندارن. آخ خدایا کجایی؟؟؟ آتیش گرفتم از این همه بی انصافی.

جمعه ۱۴ اوت ۲۰۰۹

دلم گرفته

آنقدر لرزانم که سردم است
آنقدر می ترسم که تاریک است
توی طبقه دوم کمد دیواری
چمباتمه زده ام
موهای ژولیده ام توی صورتم ریخته
و از سرما و ترس
رنگم پریده
اینجا
خیلی تاریکه
هیچکس نیست
جز خودم

23 مرداد 88

آمار بازدید کنندگان